دیپلماسی در میانۀ آتش و خون؛ درس‌هایی از تاریخ برای پایان دادن به جنگ‌های امروز

از میدان جنگ تا میز مذاکره: وقتی کلید پایانِ جنگ در دست «کشور سوم» است | چگونه میانجی‌ها در تاریک‌خانه‌های سیاست، شعله‌های جنگ را خاموش می‌کنند؟

سرویس: اخبار سیاسی کدخبر: ۷۸۰۹۳۳
اقتصادنیوز: در میانه‌ جنگ‌ها، مداخله یک کشور سوم به عنوان میانجی چه زمانی و در چه شرایطی می‌تواند به توقف جنگ و صلح منتهی شود؟ تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که طرفین متخاصم معمولاً تا زمانی که به این ادراک نرسند که ادامه جنگ با هزینه‌های غیرقابل‌تحمل همراه است و پیروزی نظامی قاطع نیز دور از دسترس می‌نماید، تن به میانجی‌گری معنادار نمی‌دهند. اما این تمام ماجرا نیست.
از میدان جنگ تا میز مذاکره: وقتی کلید پایانِ جنگ در دست «کشور سوم» است | چگونه میانجی‌ها در تاریک‌خانه‌های سیاست، شعله‌های جنگ را خاموش می‌کنند؟

به گزارش اقتصادنیوز، وقتی دو کشور درگیر جنگ می‌شوند، یک «بازیگر سوم»، با برخورداری از منابع قدرت، اهرم‌های فشار، مشوق‌های اقتصادی یا امنیتی و همچنین مشروعیت دیپلماتیک، می‌تواند وارد میدان شده و با تغییر معماری مذاکرات، هزینه‌های تداوم جنگ را در برابر منافع صلح بازتعریف کند.

موفقیت یا شکست یک روند میانجی‌گری، معمولا بیش از آنکه به نیت خیر میانجی بستگی داشته باشد، به توانایی او در دستکاری منافع طرفین، تضمین اجرای توافقات و درک عمیق از ریشه‌های منازعه وابسته است. 

خبر مرتبط
جنگ‌ها چگونه پایان می‌یابند؟ | جنگ ادامه سیاست و سیاست ادامه جنگ | تبدیل دستاورد میدانی به صلح سیاسی پایدار

اقتصادنیوز: تاریخ به ما نشان می‌دهد که پیروزی نظامی در میدان نبرد، لزوماً به معنای موفقیت سیاسی نیست و ناتوانی در درک زمان مناسب برای پایان دادن به جنگ، می‌تواند برنده‌ترین شمشیرها را نیز در نهایت به سمت خود صاحب آن بازگرداند.

جنگ روسیه و ژاپن 

یکی از کلاسیک‌ترین و جالب‌ترین نمونه‌های تاریخی، میانجی‌گری ایالات متحده آمریکا در جنگ روسیه و ژاپن در سال‌های ۱۹۰۴ و ۱۹۰۵ است که در نهایت به امضای «پیمان پورتسموث» منجر شد. در این مقطع تاریخی، امپراتوری ژاپن با پیروزی‌های خیره‌کننده نظامی، از جمله انهدام ناوگان دریایی بالتیک روسیه در نبرد تسوشیما، برتری تاکتیکی خود را ثابت کرده بود، اما از منظر اقتصادی و انسانی به شدت تحت فشار قرار داشت و توانایی تداوم یک جنگ فرسایشی طولانی‌مدت را نداشت. در سوی مقابل، امپراتوری روسیه که تحقیر نظامی بی‌سابقه‌ای را تجربه می‌کرد، با بحران‌های عمیق داخلی و جرقه‌های اولیه انقلاب ۱۹۰۵ دست به گریبان بود. تئودور روزولت، رئیس‌جمهور وقت ایالات متحده، با درک دقیق از این بن‌بست متقابل و با انگیزه حفظ توازن قوا در شرق آسیا — به گونه‌ای که نه روسیه کاملاً از منطقه حذف شود و نه ژاپن به یک هژمون بلامنازع تبدیل گردد — طرح میانجی‌گری خود را پیش برد.

جنگ روسیه و ژاپن

روزولت با استفاده از دیپلماسی پنهان، اعمال فشارهای مالی از طریق بانکداران وال‌استریت که تامین‌کننده وام‌های جنگی ژاپن بودند، و همچنین ارسال پیام‌های قاطع به تزار نیکلای دوم، دو طرف را به میز مذاکره در نیوهمپشایر کشاند. موفقیت این میانجی‌گری در آن بود که روزولت توانست مطالبات حداکثری ژاپن (از جمله دریافت غرامت جنگی کلان) را تعدیل کرده و در عین حال، امتیازات ارضی مشخصی نظیر نیمه جنوبی جزیره ساخالین و کنترل بر پورت‌آرتور را برای توکیو تضمین کند و بدین ترتیب، فرمولی آبرومندانه برای خروج هر دو امپراتوری از یک جنگ ویرانگر ارائه دهد. 

این الگوی مداخله قدرتمندانه، در دهه‌های بعد و در جغرافیای سیاسی متفاوتی بار دیگر تکرار شد. 

جنگ دوم هند و پاکستان

پس از جنگ دوم هند و پاکستان در سال ۱۹۶۵ که عمدتاً بر سر منطقه مورد مناقشه کشمیر درگرفت، اتحاد جماهیر شوروی نقش بی‌سابقه‌ای را به عنوان یک میانجی بی‌طرف ایفا کرد که به صدور اعلامیه تاشکند در سال ۱۹۶۶ انجامید. جنگ ۱۹۶۵، با وجود شدت درگیری‌های زرهی و هوایی، به یک بن‌بست نظامی کامل رسیده بود و هیچ‌یک از دو کشور هند و پاکستان نتوانسته بودند به اهداف استراتژیک خود دست یابند.

جنگ هند و پاکستان

در شرایطی که سازمان ملل متحد تنها توانسته بود یک آتش‌بس شکننده را تحمیل کند، الکسی کاسیگین، نخست‌وزیر وقت شوروی، با دعوت از لعل بهادر شاستری، نخست‌وزیر هند و ایوب خان، رئیس‌جمهور پاکستان به تاشکند، ابتکار عمل دیپلماتیک را به دست گرفت. انگیزه مسکو در این میانجی‌گری، جلوگیری از نفوذ روزافزون چین در پاکستان و همچنین تثبیت ثبات در مرزهای جنوبی خود بود.

کاسیگین در طول مذاکرات تاشکند، با استفاده از نفوذ ژئوپلیتیک شوروی، رفت‌وآمدهای دیپلماتیک فشرده‌ای میان هیئت‌های هندی و پاکستانی انجام داد. موفقیت میانجی‌گری شوروی در اینجا، نه مبتنی بر حل نهایی مناقشه پیچیده کشمیر، بلکه بر اساس مدیریت بحران و بازگرداندن وضعیت به حالت پیش از جنگ استوار بود. شوروی توانست دو کشور را متقاعد کند که نیروهای نظامی خود را به مواضع پیش از آغاز مخاصمات عقب بکشند و روابط دیپلماتیک، اقتصادی و ارتباطی را از سر بگیرند. این تجربه نشان داد که یک میانجی قدرتمند می‌تواند با محدود کردن دامنه مذاکرات به موضوعات قابل‌حل و اجتناب از ورود به مناقشات هویتی و غیرقابل‌ سازش، به یک صلح عمل‌گرایانه دست یابد. 

پیمان کمپ دیوید

شاید پیچیده‌ترین نمونه میانجی‌گری موفق در تاریخ معاصر، فرآیندی باشد که به امضای «پیمان کمپ دیوید» در سال ۱۹۷۸ میان مصر و اسرائیل منجر شد. اگرچه این مذاکرات چند سال پس از جنگ یوم کیپور در سال ۱۹۷۳ انجام شد، اما دو کشور همچنان در وضعیت جنگی قرار داشتند و صحرای سینا در اشغال نظامی اسرائیل بود.

کمپ دیوید

پیمان کمپ دیوید | میناخیم بگین (نخست‌وزیر اسرائیل)، جیمی کارتر (رئیس‌جمهور آمریکا)، محمد انور سادات (رئیس‌جمهور مصر)

جیمی کارتر، رئیس‌جمهور ایالات متحده، با درک این موضوع که دیپلماسی تدریجی و گام‌به‌گام هنری کیسینجر به سقف ظرفیت خود رسیده است، تصمیم گرفت با رویکردی جامع‌نگر وارد عمل شود. کارتر با ایزوله کردن انور سادات و مناخیم بگین از فشارهای رسانه‌ای و افکار عمومی داخلی کشورهایشان، محیطی کنترل‌شده برای چانه‌زنی فراهم کرد.

هنگامی که مذاکرات مستقیم میان رهبران مصر و اسرائیل به دلیل بی‌اعتمادی عمیق تاریخی و تضاد در مواضع ایدئولوژیک به بن‌بست رسید، هیئت آمریکایی تکنیک «متن واحد مذاکراتی» را به کار گرفت؛ به این معنا که خودِ میانجی، پیش‌نویس توافق را تهیه می‌کرد و پس از دریافت نظرات هر دو طرف، آن را ویرایش و مجدداً ارائه می‌داد.

کمپ دیوید

میناخیم بگین (نخست‌وزیر اسرائیل)، جیمی کارتر (رئیس‌جمهور آمریکا)، محمد انور سادات (رئیس‌جمهور مصر)

عامل کلیدی در موفقیت این میانجی‌گری، استفاده گسترده آمریکا از منابع مالی و تعهدات امنیتی به عنوان ابزار ترغیب بود. ایالات متحده متعهد شد که در ازای خروج اسرائیل از صحرای سینا و عادی‌سازی روابط از سوی مصر، کمک‌های نظامی و اقتصادی بلاعوض و سالانه‌ای را به هر دو کشور ارائه دهد که تا به امروز نیز ادامه دارد. در واقع، آمریکا هزینه ریسک‌پذیری رهبران دو کشور برای صلح را از جیب خود پرداخت کرد.

اما در نقطه مقابل این تجارب موفق، تاریخ دیپلماسی مملو از تلاش‌های میانجی‌گرانه‌ای است که در توقف ماشین جنگی کشورها ناکام مانده‌اند. 

میانجی‌گری‌های ناموفق

یکی از طولانی‌ترین و ویرانگرترین جنگ‌های قرن بیستم، جنگ هشت‌ساله ایران و عراق بود. در طول سال‌های ابتدایی جنگ، نهادهای مختلفی از جمله سازمان ملل متحد، جنبش عدم تعهد، سازمان کنفرانس اسلامی و کشورهایی نظیر الجزایر، تلاش‌های متعددی برای برقراری آتش‌بس انجام دادند، اما تمامی این تلاش‌ها با شکست مواجه شد.

هاشمی و روحانی

آیت‌الله اکبر هاشمی رفسنجانی -فرمانده جنگ- و حجت‌الاسلام حسن روحانی در هنگام صدور فرمان آغاز عملیات کربلای ۵ در تاریخ 19 دی 1365

صدام حسین که آغازگر جنگ بود، در ابتدا با توهم پیروزی سریع نظامی و سپس با هدف حفظ مناطق اشغالی به عنوان اهرم فشار، حاضر به پذیرش بازگشت به مرزهای بین‌المللی نبود. از سوی دیگر، جمهوری اسلامی ایران نیز پس از آزادسازی خرمشهر، با تکیه بر انگیزه دفع تجاوز و لزوم تنبیه متجاوز، منازعه را ادامه داد. در چنین فضایی که اهداف طرفین ماهیتی مجموع‌صفر پیدا کرده بود، میانجی‌گران فاقد اهرم‌های فشار لازم برای توقف جنگ بودند.

تا زمانی که فرسایش شدید اقتصادی، استفاده عراق از سلاح‌های شیمیایی، بمباران هوایی شهرها و دخالت مستقیم قدرت‌های بزرگ در خلیج فارس، کفه ترازوی هزینه‌ها را برای هر دو طرف به شدت سنگین نکرد، هیچ میانجی‌گری نتوانست در این منازعه راهگشا باشد. 

فالکلند تاچر

مارگارت تاچر، نخست وزیر بریتانیا، در میان سربازان در جنگ فالکلند

جنگ فالکلند و دیپلماسی شاتل

تجربه دیگری از شکست میانجی‌گری در بحبوحه جنگ، تلاش‌های الکساندر هیگ، وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده، در جریان جنگ فالکلند (مالویناس) میان بریتانیا و آرژانتین در سال ۱۹۸۲ است. زمانی که نیروهای نظامی آرژانتین تحت فرماندهی ژنرال گالتیری این جزایر مورد مناقشه را اشغال کردند، بریتانیا با اعزام یک ناوگان عظیم دریایی آماده بازپس‌گیری نظامی آن‌ها شد. هیگ با انجام پروازهای متعدد میان لندن، واشنگتن و بوئنوس‌آیرس (که به دیپلماسی شاتل معروف شد) سعی کرد از یک جنگ تمام‌عیار جلوگیری کند.

ناکامی این میانجی‌گری ریشه در چند عامل استراتژیک داشت. نخست، ایالات متحده در جایگاه یک میانجی بی‌طرف قرار نداشت؛ واشنگتن از یک سو متحد استراتژیک بریتانیا در ناتو بود و از سوی دیگر، بر اساس پیمان ریو، تعهداتی در قبال امنیت نیمکره غربی و آرژانتین داشت. با وجود این، دولت مارگارت تاچر در بریتانیا مصمم بود که هیچ راه‌حلی جز خروج کامل و بی‌قیدوشرط نیروهای آرژانتینی را نپذیرد و دفاع از حاکمیت ملی و اعتبار بریتانیا را غیرقابل مصالحه می‌دانست. در مقابل، دولت نظامی آرژانتین که برای بقای سیاسی خود در داخل به شدت نیازمند یک پیروزی ناسیونالیستی بود، نمی‌توانست بدون کسب امتیازات حاکمیتی معنادار از جزایر عقب‌نشینی کند. میانجی‌گر در اینجا فاقد قدرتی بود که بتواند فرمولی برای دور زدن مفهوم سخت و غیرقابل‌انعطاف «حاکمیت سرزمینی» ارائه دهد، و در نهایت جنگ با پیروزی نظامی بریتانیا خاتمه یافت و تلاش‌های دیپلماتیک به حاشیه رانده شد. 

ارسال نظر

پربازدیدترین‌ها
لوتوس پارسیان - O