نظام بین‌الملل بر سر دو راهی

آنچه در روزهای اولیه جنگ مشخص شد این است که جهان دیگر بر اساس منطق تنش‌های مدیریت‌شده و خویشتن‌داری آگاهانه عمل نمی‌کند، بلکه در محیطی بسیار به‌هم‌پیوسته عمل می‌کند که در آن جغرافیا با شبکه‌های فراملی تلاقی می‌کند و بحران‌های منطقه‌ای می‌توانند به سرعت به شوک‌های مستقیم جهانی تبدیل شوند. ایران تنها در چند روز اول جنگ، حملاتی را در چندین کشور منطقه انجام داد و دارایی‌های آمریکایی و همچنین انرژی خلیج فارس را هدف قرار داد – موضوعی که بلافاصله باعث اختلال در بازار جهانی شد.

محدودیت‌های بی‌طرفی

روند جنگ نشان داد که مفهوم «بی‌طرفی» دیگر در شرایط منطقه‌ای معاصر، به‌ویژه در خاورمیانه، قابل اجرا نیست. وقتی ابزارهای درگیری از طریق نیروهای مسلح نیابتی، بسته شدن کریدورهای دریایی حیاتی و تهدید منابع انرژی جهانی گسترش می‌یابد، هر کشوری، صرف‌نظر از تلاش‌هایش، خود را به شکلی در مسیر بحران می‌بیند. به عنوان مثال، قطر سال‌ها برای میانجی‌گری بین واشنگتن و تهران سرمایه‌گذاری کرده بود و کانال‌ها را با همه طرف‌ها باز نگه داشته بود، اما ساعاتی پس از شروع جنگ با حملات به تاسیسات انرژی خود مواجه شد. اعلام بی‌طرفی آسان‌تر از حفظ آن است. حملات ایران به زیرساخت‌های انرژی با سهام آمریکایی در کشورهای خلیج‌فارس، چند تولیدکننده را مجبور به اعلام وضعیت اضطراری و تعلیق عملیات خود کرد. در قطر، شرکت قطر انرژی، تولید LNG را متوقف کرد و اثرات آن تقریبا بلافاصله در اروپا با افزایش تقریبا ۵۰ درصدی قیمت گاز در هلند و بریتانیا احساس شد، که یادآوری می‌کند اقتصاد جهانی، امنیت انرژی و زنجیره‌های تامین اکنون مستقیما به ثبات این منطقه گره خورده‌اند.

وقتی متحدان اختلاف‌نظر دارند

تعامل با نظام‌های دشوار یا سرسخت همچنان یک چالش مداوم بوده است. چندین کشور عضو ناتو تمایلی به حمایت از درخواست واشنگتن برای گسترش همکاری نشان ندادند یا به طور کلی از آن خودداری کردند. در سطح چندجانبه، اختلافات در شورای امنیت سازمان ملل آشکار شد: درحالی‌که برخی از اعضا حملات ایران  در حوزه  خلیج فارس را محکوم کردند، شورا نتوانست در مورد حملات آمریکا و اسرائیل به اجماع برسد، که این امر اختلافات عمیق بین قدرت‌های بزرگ در مورد نحوه برخورد و تعامل با ایران را برجسته می‌کند. اردوگاه آتش‌بس به یک سابقه تاریخی قوی متکی است. مداخلات نظامی، مانند آنچه در عراق و لیبی رخ داد، نشان داده است که سرنگونی رژیم‌ها با زور لزوما به ایجاد سیستم‌های پایدار منجر نمی‌شود؛ بلکه اغلب، در را به روی هرج و مرج و فروپاشی نهادی می‌گشاید. هم در عراق و هم در لیبی، مداخلات نظامی خارجی به درگیری طولانی‌مدت، تجزیه و فروپاشی نهادی منجر شد، که هر دو کشور هنوز در حال بهبودی از آن هستند.

این اردوگاه معتقد است که جنگ یک عامل تشدیدکننده بحران است و اولویت باید متوقف کردن خسارات انسانی و اقتصادی و بازگشت به مسیر دیپلماتیک باشد، حتی اگر این به معنای همزیستی با یک نظام سرسخت باشد. این دیدگاه همچنین ثبات نسبی را بر هرج و مرجی که نتیجه قابل پیش‌بینی ندارد، ترجیح می‌دهد. با این حال، این استدلال با یک معضل اساسی روبه‌رو است: فرض می‌کند که ایران در چارچوب قوانین دیپلماسی متعارف، قابل مهار است، فرضی که اقدامات خود تهران از ۲۸ فوریه اکنون آن را زیر سوال برده است. به عنوان مثال، ایران  تهاجم آمریکا و اسرائیل را به یک جنگ منطقه‌ای تبدیل کرد که اغلب کشورهای  حوزه خلیج فارس را در بر گرفت. در مقابل اما اردوگاه تغییر نظام، دیدگاه مخالف را اتخاذ می‌کند و استدلال می‌کند که جنگ، بحران را ایجاد نکرده، بلکه واقعی آن را آشکار کرده است. این اردوگاه معتقد است که رفتار ایران،  ثابت کرده است که نمی‌توان این کشور را از طریق ابزارهای سنتی مهار کرد. دهه‌ها دیپلماسی و تحریم مانع از بسته شدن تنگه هرمز نشد.

با این وجود، این استدلال یک سوال عمیقا پیچیده را مطرح می‌کند: پس از تغییر نظام چه اتفاقی می‌افتد؟ تجربیات قبلی در منطقه مدل موفقی  را برای بازسازی دولت پس از سرنگونی رژیم‌ها ارائه نمی‌دهد، و این گزینه را خطرناک‌تر از آن چیزی می‌کند که دستاوردهای بالقوه آن توجیه می‌کند. حمله آغازین این جنگ، ترور آیت‌الله سید علی خامنه‌ای رهبر شهید ایران، خود بر این فرض استوار بود که این مساله باعث فروپاشی خواهد شد. در عوض، اندکی پس از حمله اولیه، جانشین انتخاب شد و نهادهای دولتی به کار خود ادامه دادند. طرفداران این موضع معتقدند که دهه‌ها دیپلماسی، از جمله توافق هسته‌ای و میانجی‌گری منطقه‌ای، به گسترش توانایی‌ها و نفوذ ایران کمک کرده است، نه مهار آن. برای این گروه، راه‌حل در تغییر ساختار خود نظام نهفته است.

نظم بین‌المللی بر سر دوراهی

در واقع، این جنگ، دگرگونی عمیق‌تری را در ماهیت تهدیدهای پیش روی نظم بین‌المللی آشکار می‌کند. تهدیدها دیگر متعارف یا محدود به مرزهای دولتی نیستند؛ بلکه شبکه‌ای شده‌اند و می‌توانند همزمان در جبهه‌های نظامی، اقتصادی و دیجیتال گسترش یابند. آنها نه تنها از ارتش‌های منظم، بلکه از همگرایی ابزارهای متعدد سرچشمه می‌گیرند: شبه‌نظامیان، حملات سایبری، هدف‌گیری اقتصادی و بستن گذرگاه‌های دریایی. این پیچیدگی، تکیه بر ابزارهای سنتی، چه دیپلماتیک و چه نظامی، را برای مقابله موثر با بحران‌ها بسیار دشوار می‌کند. درخواست توقف خصومت‌ها بدون پرداختن به ریشه‌های بحران، ممکن است چیزی جز به تعویق انداختن انفجار اجتناب‌ناپذیر نباشد، درحالی‌که دنبال کردن تغییرات رادیکال بدون چشم‌انداز روشن برای روز بعد، ممکن است در را به روی هرج و مرج گسترده‌تر باز کند.

در میان این دو گزینه، جهان با پرسشی بنیادین مواجه است که چگونه می‌تواند با نظامی که از دید بسیاری از کشورها بخشی از مشکل تلقی می‌شود، بدون آنکه تلاش برای دگرگونیِ آن به مشکلی بزرگ‌تر منجر شود، برخورد کند؟ آنچه بدیهی به نظر می‌رسد این است که مرحله پیش رو، فضای کمی برای منطقه خاکستری که کشورها مدت‌هاست به مانور در آن عادت کرده‌اند، باقی خواهد گذاشت. این منطق یا منطق مهار محتاطانه خواهد بود یا منطق راه‌حل قاطع. در هر دو صورت، هزینه این تصمیم نه تنها در سطح منطقه‌ای، بلکه برای نظم بین‌المللی آن‌طور که می‌شناسیم، گزاف خواهد بود.